یه روز می خواستم برم آریاشهر.
تاکسی اومد.بهش گفتم:((منو تا آریاشهر می بری؟فقط ۲۰۰ تومان دارم.))دعا می کردم که با همین ۲۰۰ تومان منُ تا آریاشهر ببره
.راننده هم قبول کرد و گفت:((باشه بشین.))من هم با خوشحالی نشستم.ولی همین که درو بستم...:((آهای چه خبره؟چرا درو محکم می بندی؟!مگه من چه قدر پول دارم که برای تعمیر این در،بدم؟!
))این جمله رو راننده تاکسی با عصبانیت گفت.من هم همینطوری هاج و واج مونده بودم!
ازش به خاطر کاری کردم عذرخواهی کردم.
بعد از ۱۰ دقیقه رسیدیم آریاشهر.راننده با بی حوصلگی گفت:((این دفعه درو آروم ببند.))من هم که دنبال دعوا نبودم،گفتم باشه.ولی باز هم بد شانسی...
همین که درو باز کردم،راننده داد زد
:((موتور،موتور!!))من هم سریع درو بستم و همون موقع به موتور با سرعت خفن از جلو در رد شد!!
راننده هم با عصبانیت برگشت و گفت:((آقا شما اصلا گیجین!! !!
))من هم با عصبانیت پولشو دادم و گفتم:((ممنون،ممنون آقا!))و برای اینکه عصبانیتموخالی کنم درو محکم بستم!!!!
نتیجه:خب،اون روز به خاطر کاری کردم،پشیمون شدم.راننده هم پیر بود و باید بهش احترام می ذاشتم،ولی اون هم نباید سر من داد می زد.تقصیر موتوری بود که با اون سرعت اومد،من پشت سرم چشم که ندارم!!ندیدمش.راننده می تونست یه کم بهتر رفتار کنه،ولی چون تو ایران فرهنگ مردم پایینه،کمتر کسی رو می شه پیدا کرد که با آدم مؤدب باشه.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 18:50  توسط S.A.2H
|
این هم خاطره ی شماره ۲ :
خاطرات مال زمانیه که ۹ سالم بود.
اون زمان تو خونه قبلیمون یه تخت دو طبقه داشتیم.من و خواهرم داشتیم با هم بازی می کردیم.رفتم طبقه ی دوم تخت که یدفعه...آآآآآآخخخخخخخ!!!
با شکم افتادم رو دست چپم!عجب دردی!!بعد از نیم ساعت بابام اومد و با مامانم رفتیم بیمارستان.دکتر گفت دستم شکسته!
خلاصه دست چپمو گچ گرفتن و برام عبرت شد دیگه از این کارا نکنم!
سه ماه بعد...
بعد از سه ماه دستمو از گچ در آوردند.آخیش عجب احساس خوبی!حال می تونستم دستمو تکون بدم.یه شب با یکی از دوست های خانوادگیمون رفته بودیم پارک چیتگر.من هم می خواستم دوچرخه سواری یاد بگریم.بعد از چند بار تمرین تقریبا تونستم دوچرخه سواری کنم.
ولی بعدش یه اتفاق بد افتاد.داشتم دوچرخه سواری می کردم که نمی دونم چی شد،فرمون گیر کرد به کتف راستم و افتادم رو زمین!آآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخ!!!!!!!
عجب دردی!این یکی داشت می سوخت!
بعد ساعت ۱۲ شب رفتیم یه بیمارستان شبانه روزی،اونجا بهم گفتند که کتفت شیکسته!!وای خدا!من چه قدر بدبختم!!این از دستم حالا این از کتفم!فرداش رفتیم همون دکتری که دست چپمو گچ گرفته بود.وقتی داشت کتفمو گچ می گرفت گفت:((انگار قراره مشتری دائمی ما بشی!))
این کتف شکستگی خیلی بدتر از قبلی بود،چون مدام می سوخت و نمی تونستم راحت بخوابم.
سه ماه بعد...
خوب وقتی کتف از گچ در اومد باز هم احساس راحتی داشتم.بعد از یه هفته دوباره یه اتفاق دیگه افتاد!این دفعه پام پیچ خورد!باز هم همون دکتر رفتیم و گفت:((سلام،چطوری مشتری دائمی؟!))
این هم خاطرات شیرین من!
منتظر خاطرات شما هستیم.
موفق باشید.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 13:47  توسط S.A.2H
|
این هم خاطره ی شماره ی ۱.این خاطره خودم هست.خاطره ای تلخ که پارسال(وقتی سوم راهنمایی بودم)اتفاق افتاد :
یه معلم زبان داشتیم که آشغال بود و به بچه ها فحش می داد و آن ها را می زد!ما هم که کلمون بوی قرمه سبزی می داد از کارهاش تو کلاس،فیلم می گرفتیم و وقتی بیرون می رفتیم می خندیدیم.

هی...هیچ وقت نمی دونستم این بلا سرم میاد.
یه روز که از این معلم فیلم گرفتم،یکی از بچه ها گفت که فیلم رو بفرستم.خدا لعنتش کنه!همون موقع بلند گفت:((بلوتوثتو روشن کن!))معلم هم فهمید و گفت:((موبایلتو بده))آخرای زنگ هم بود.من هم افتادم به التماس کردن.نشد که نشد.زنگ خورد و رفتش پایین.من هم با خودش برد.وای واقعا تو دردسر افتادم!
ناظم هم اومد!کل مدرسه از ناظم می ترسیدند.اون هم با عصبانیت بهم گفت:((مگه نگفته بودیم تو مدرسه موبایل نیارید؟!کس دیگه ای هم موبایل آورده؟))بله!خیلی ها آورده بودند،ولی من اون کسی رو که باعث این بدبختی شده بود رو لو دادم.اونو که آوردن داشت گریه می کرد و داشت می گفت که من از معلم فیلم نگرفتم.
مدرکش هم این بود : می گفت کیفیت موبایلش از کیفیت دوربین موبایل من بیشتره چون فیلم ها دارای کیفیت پایینی بودن.چون موبایل اونN95 8G بود و موبایل من K800 بود.الان G900 دارم!!!!(بدون شرح)زنگ آخر هم نذاشتند برم سر کلاس.
خلاصه اون لعنتی ...(بقیه ش سانسور شده!)تونست موبایلشو پس بگیره.به من بدبخت هم گفتند که باید پدر و مادرتو بیاری!(عجب دردسر بدی!
)بعد از چند روز بابام اومد.بدترین قسمتش این بود که : پدر و مادرم،جفتشون معلم بودند!(مادرم فقط نگران شد.)معلمه هم بهم گفت:((من از تو چنین انتظاری نداشتم وقتی پدر و مادرت هم معلم هستند.))من هم ازش عذرخواهی کردم.
بابام هم موبایلمو پس گرفت.
این هم خاطره ی تلخ من!
(هم اکنون به درد و دل با شما نیازمندیم!!!!!!
)
اگر می خواهید خاطره شما در این وبلاگ باشد،با یکی از ۳ آدرس که در صفحه ی بغل است،
آن را بفرستید.منتظر خاطرات شما هستیم.
موفق باشید.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 13:46  توسط S.A.2H
|
سال ۱۳۸۹ را به شما ایرانی های عزیز تبریک می گویم.امدواریم در این سال نو در زندگیتان موفق باشید.


+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 13:44  توسط S.A.2H
|
سلام.
من و سعید(Game & Serjiero)تصمیم گرفتیم
که این وبلاگ را با هم بسازیم تا شما خاطرات خود را در اینجا بنویسید.موضوع آن هر چی باشد(خنده دار،عاشقانه،غم انگیز و ...) بفرستید.
منتظر خاطرات شما هستیم.
موفق باشید.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 13:38  توسط S.A.2H
|